پسر زمستونی

خاطرات کودکی طاها

نقطه صفر- خاطره زایمان

پسر کوچولوی قشنگ من، خیلی زودتر از اونچه که تصور میکردیم نه ماه بارداری تموم شد و روزشماری های بابایی به سرانجام رسید و موعد دیدن تو رسید. خیلی دلم پر میزد تا تو رو در بغل بگیرم و ببوسمت. راستش وقتی برای اولین بار دیدمت خیلی زیباتر و دوست داشتنی تر از آنچیزی بودی که تصور میکردم... خدا را برای بخشیدن هدیه زیبایش سپاسگزارم میخوام از شب زایمان برات تعریف کنم: قرار بود خانم دکتر زهرا توکل تو رو صبح روز 24 دیماه 91 بدنیا بیاره. مامان مهری که چند روز قبل اومده بود پیشم تا تنها نباشم و شب زایمان هم دایی احمد و خاله مریم و آقا اومدن خونمون تا صبح باهم بریم بیمارستان واسه عمل سزارین. راستش اون شب شب اول ماه ربیع الاول بود و مرسوم بود تا درب هفت ...
3 اسفند 1391
1